تبلیغات
شهید مطهری - مطالب خاطرات
استاد شهید مرتضی مطهری استاد شهید مرتضی مطهری استاذ شهید مرتضی مطهری استاد مطهری استاد شهید مرتضی مطهری
  • مقالات
  • زندگینامه
  • سیری در نهج البلاغه
  • جاذبه و داقعه علی
  • اشعار
  • آثار استاد
  • صوت
  • تصویر
لوگوی پایگاه گوهر مطهر
گوهر مطهر
سایت های ارزشی
http://rasekhoon.net/ http://www.imam-khomeini.ir/ http://khamenei.ir/ http://motahari.ir/ http://dl.tobayen.ir/uploads/img/logo05.jpg http://tobayen.ir/
شما هم جزء حامیان باشید...
 
آنچه در پی می آید تحلیلی پیرامون شخصیت استاد شهید مرتضی مطهری(ره) و بیان ویژگی علمای جاودان در طول اعصار و روزگاران است. اینک با هم آن را از نظر می گذرانیم:




مربوط به موضوع : در نگاه بزرگان
مربوط به موضوع : خاطرات
برچسب ها : شهید مطهری ،
ادامه مطلب
نویسنده : فرزاد راعی .:. تاریخ : 04:32 ب.ظ .:. نظرات()

او با نهج البلاغه می زیست، با نهج البلاغه تنفس می کرد. حمله های این کتاب ورد زبانش بود. غالبا جریان نهج البلاغه بر زبانش، با جریان سرشک از چشمانش بر محاسن سپیدش، همراه بود.

با همه اینها من ادعا نمی کنم که او همه سرزمین های نهج البلاغه را فتح کرده بود. نهج البلاغه چندین دنیا دارد: دنیای زهد و تقوا، دنیای عبادت و عرفان، دنیای حکمت و فلسفه، دنیای پند و موعظه، دنیای سیاست و مسئولیت های اجتماعی، دنیای حماسه و شجاعت و مانند آنها. او توانسته بود بخشی از این اقیانوس عظیم را بپیماید. یادم هست که در برخورد با او، همواره این بیت سعدی در ذهنم جان می گرفت:

عابد و زاهد و صوفی همه طفلان رهند مرد اگر هست، به جز «عالم ربانی» نیست



مربوط به موضوع : خاطرات
مربوط به موضوع : سیری در نهج البلاغه
ادامه مطلب
نویسنده : فرزاد راعی .:. تاریخ : 04:14 ب.ظ .:. نظرات()

استاد حدود 13 ساله بود و تازه دوره طلبگی را شروع کرده بود، و خیلی هم به منبر علاقه داشت اما چیزی بلد نبود، که بر منبر بخواند، دایی ما، مرحوم حاج شیخ علی، متنی برای او نوشتند، تا حفظ کند، و در منبر بخواند، روضه، داستان ام سلمه بود که پیامبر اکرم (ص( شیشه‌ای را به او سپردند و فرمودند:«هر وقت دیدی که خاک این شیشه به خون تبدیل شده بود، بدان که حسین مرا شهید کرده‌اند، مرتضی بر روی منبر رفت تا متنی را که حفظ کرده بود، به روضه که رسید فراموش کرد که حضرت رسول (ص) به ام سلمه چه داده بودند، دایی که پای منبر نشسته بود، گریه می‌کرد و به پیشانی خود می‌زد و می‌گفت:«آخ شیشه! آخ شیشه» علیرغم تمامی تلاش‌ دایی، آقا مرتضی یادش نیامد که حضرت (ص) چه چیزی به ام سلمه دادند و از منبر پایین آمد، این اولین منبر او بود.


مربوط به موضوع : خاطرات
ادامه مطلب
نویسنده : فرزاد راعی .:. تاریخ : 12:52 ب.ظ .:. نظرات()